پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر


جمعه ۳۱ خرداد ،۱۳٩٢

غیبت طولانی..

کلمات کلیدی :

سلاااااااام 

وای چقد دلم واسه اینجا تنگ شده بووووود....

مخصوصا واسه دوستاموووون.... واااقعا ببخشید که نتونستیم به نظرات محبت آمیزتون جواب بدیم. کم لطفی ما رو به خوبی و بزرگی خودتون ببخشید.

خب خووووبید خوشید؟ ایشالله هرجا هستید شاد و سلامت باشید

ما هم خوبیم . تازه دیپلم گرفتیم، سارا معماری و منم(سبا) کامپیوتر + دیپلم ریاضی

ایشالله بعدا بتونم سر فرصت بیام و به تک تکتون سر بزنم

از راه دور دست همتونو میبوسیمقلب

خیلی دوستون داریم



سه‌شنبه ٢٠ تیر ،۱۳٩۱

تیپ خانومها

کلمات کلیدی :

سلااااااام دوستاااااای گل

یه ایمیل باحال دیدم که کلی خندیدم. گفتم نشونتون بدم حتما خوشتون میاد

تیپ خانومها

روشنفکر

دهاتی

بقیه در ادامه مطالبخنده



چهارشنبه ٢٤ اسفند ،۱۳٩٠

آخرین پست سال 1390 (دفتر یادگاری سال 90)

کلمات کلیدی :آخرین پست سال 90

سلام سلام همگی سلاممم

خوبید؟خوشید؟خرید عید کردین یا نه؟ایشالله که همتون سلامت باشید

من و سبایی هم امروز آخرین روز مدرسمون بود کلی خوش به حالمون شده!!!نمیدونم تو سال 90 تا چه حد به اهدافم رسیدم یا خوب بودم ولی مهمترین چیزی که من خودم بهش پی بردم این بود که تو سال 90 اون فرد ایده آل نبودم!

راستی من و سبا 16 تا 19 رفتیم با کاروان راهیان نور مناطق جنگی 8سال دفاع مقدس دیدیم!تصورات خیلی باهم فرق دارن میدونید آدم باید بره ببینه !من و سبا و آزاده و مرضیه بودیم خیلی بهمون خوش گذشت و کلی خندیدیم جای بیتا هم خالی بود که نیومد البته نه که نمیخواست بیاد ظرفیت تکمیل شده بود.ایشالله سال بعد با هم میریم بیتا جون.

امروز حال و هوای مدرسه گرفته بود یه جور خاص که نمیتونم توصیفش کنم از هیچکس خداحافظی نکردم و این یعنی امید به زندگی!امیدوارم تو سال جدید از بدیام کم بشه رفتارم با دوستام بهتر بشه کمتر دل عزیزی بشکنم و در کل از اینی که هستم بهتر بشم

این پست اختصاص داره به اسم دفتر خاطرات سال 90!

برامون یه جمله به یادگاری بنویسید هرچند کوتاه!

برای همه شما دوستای گلمون آرزوی سلامتی و خوشبختی داریم!

 



چهارشنبه ۱٠ اسفند ،۱۳٩٠

همه در سوگ عزیزان از دست رفته ایم...

کلمات کلیدی :سانحه اردوی سپیدان دانش آموزان فیروزآباد، سانحه تصادف دختران راهیان نور، سوگ عزیزان رفته

با سلام خدمت دوستان عزیز:

حوالی ظهر روز پنجشنبه بر اثر واژگونی یک دستگاه اتوبوس حامل دانش آموزان شاهرودی اردوی راهیان نور در محور گرمسار به سمنان 14 نفر کشته و زخمی شدند.

بر اثر این حادثه یکی از دانش آموزان مظلوم و معصوم دختر بنام زهرا قربانپور(فرزند رجب قربانپور مدیرکل راه و ترابری استان سمنان) و یک خانم معلم دلسوز و زحمت کش بنام عبادیانی در دم جان باختند و 12 نفر زخمی شده اند که چهار نفر از آنان دچار قطع عضو، ضربه مغزی و تخلیه چشم شده اند.

 

آخرین حادثه ناگوار اردوی دانش آموزی رقم خورد

 پس از گذشت کمتر از 10 روز از واقعه کشته شدن دانش آموز و معلم سمنانی در اردو راهیان نور، روز گذشته، سه شنبه نهم اسفند، اتوبوس حامل دانش آموزان دبیرستان فیروزآباد البرز واژگون شده و به گفته رئیس راهنمایی و رانندگی سپیدان، 4 دانش آموز کشته شده اند.

به گفته سرهنگ دارابی ، این اتوبوس حامل 40 نفر از دانش آموزان مقاطع اول و دوم دبیرستان البرز شهرستان فیروزآباد بوده که در مسیر بازگشت از پیست اسکی شهرستان سپیدان ، دچار این سانحه شد.

وی افزود: پس از این که در مسیر سرازیری، راننده اتوبوس متوجه می شود که ترمزاین وسیله نقلیه بریده است تصمیم می گیرد اتوبوس را به سمت کمربندی کنار فرمانداری سپیدان هدایت کند اما به علت سرعت زیاد ، اتوبوس پس از چندین نوبت غلتیدن واژگون و متوقف شد.

دو نفر از این پسرها تو کما هستن تروخدا براشون دعا کنید و برای بقیه لطفا فاتحه یا صلوات بفرستید.

خیلی سخته امروز تشییع جنازه یکی از دانش آموزا (آقای روستا) بود مدرسه البرز هم برای تشییع پیکر دوستانشون رفتن ...



دوشنبه ۸ اسفند ،۱۳٩٠

سارا می نویسد(خاطره اردو کنگان)

کلمات کلیدی :خاطرات اردو، خاطرات مدرسه

سلااااام به همه دوستای مهربونمون ببخشید که ما انقدر بی معرفت شدیم و بهتون سر نمیزنبم باور کنید با سبا به یاد تک تک شما دوستای مهربونمون هستیم.

روز دوشنبه بود که بلاخره به تنهایی برای اردوی بوشهر اسم نوشتم بدون سبا!تصمیم گرفتم که این دفعه بدون سبا برم آخه دوست نداشت بیاد اصرار منم بیجا بود!روز جمعه ساعت13:30 به همراه مامانم و سبا رفتیم مدرسه بعد از اینکه با سبا و مامان خداحافظی کردم سوار مینی بوس مدرسه شدم بیتا-آزاده-محدثه(دخترخاله آزاده که از ما 2 سال کوچیکتره)و زهرا آخر نشسته بودن منم اولش رو یه صندلی 1نفره ردیف جلو نشستم به اصرار آزاده و بیتا رفتم پیش اونا نشستم و در نهایت رفتم رو صندلی دو نفره جلو آزاده اینا نشستم!ناراحت بودم از نبود سبا ولی میدونستم اگه میومد به اصرار من شاید راحت نبود راننده مینی بوس که از اول ابتدایی راننده سرویس من بوده مرد خیلی مهربون و شوخیه آقای مرادی هم یکی از سزپرستای ما بود و مدیرمون خانم ب-ن با مینی بوس ما بودن توی راه همش تعریف کردیم و خندیدیم خیلی خوش گذشت تا رسیدیم کنگان اول رفتیم و دریای کنگان دیدیم بعدش رفتیم یه پارک و بازی کردیم کلی و در نهایت رفتیم مرکز خرید پردیس که با عرض پوزش از کنگانی های عزیز هیچی نداشت! خانم ب-ن بهمون گفته بود واسه شام با خودمون یه چیزی ببریم آخه معلوم نیست کی برسیم بنده خدا راستم میگفت مدیرمون خیلی خانم خوب و مهربونیه البته جذبه خاص خودشو داره ولی اردو رفتن باهاش خیلی میچسبه جایی که رفتیم محلی بود که مدیرمون چندسالی مدیر اون مدرسه بود دستشون درد نکنه آخه نمازخونشون دادن بهمون خیلی نمازخونه بزرگی بود و مستخدم مهربونی هم داشت

تقریبا ساعت 1 بود که خاموشی زدن و مدیرمون گفت من برم ببینم کسی بیرون نباشه تا رفت بچه ها بلند شدن شروع کردن به دست زدن منم از خنده مرده بودم آخه بنده خدا 2ساعت با ما کلنجار رفت که بخوابیم دوباره روز از نو روزی از نو!من و محدثه کنار هم خوابیدیم .بیتا و آزاده هم کنار هم بودن.

ساعت 5یا6 بود که مدیرمون صدامون زد بلند شدیم رفتیم کنار دریا و صبحانه خوردیم خیلی چسبید به قول معروف صبحانه پرچم بود!آخه پنیر و گوجه و خیار مواد اصلیش بود!من و بیتا و آزاده و محدثه سفره انداختیم بعد از اتمام صبحانه که باد شدیدی هم میومد رفتیم چندتا مرکز خرید و بندر دیر بعد رفتیم رستوران و ناهار خوردیم و در نهایت رفتیم لب ساحل !

ساعت یادم نیست چند بود که از کنگان اومدیم بیرون تقریبا وسط راه خانم ب-ن پیاده شد و رفت تو مینی بوس آقای ر و خانم کارگر اومدن پیش ما !ما هم کلی زدیم و خوندیم!خیلی خوش گذشت و در نهایت اومدیم خونه خودمون که خیلیییییی اینجا هم بارون میبارید!البته خاطره طولانی تر از این میشد من کاملا خلاصه تعریف کردم که تازه این شد !عکسای بیشتر آپلود میکنم و در ادامه مطالب قرار میدم!

دوستون داااارم بای بای

 



جمعه ۱٤ بهمن ،۱۳٩٠

90/11/13 سبا می نویسد

کلمات کلیدی :

سلااااااام به مهربون ترین و با وفاترین دوستای دنیا

اومدم با یه خاطره ی خوش که دیروز تو مدرسه اتفاق افتاد

دیروز بارونی بود و وقتی زنگ استراحت خورد با عجله رفتیم فروشگاه تا آش دوغ بخریم

اما آش دوغ درست نکرده بود و ما کلی حالمون گرفته شد

فروشندمون خونشون روبروی مدرسه هست و بهش پیشنهاد دادیم که واسمون چایی بیاره و گفتیم و بعد گفتیم تخم مرغ هم آب پز کن و با نون سنگک ماشینی هم سفارش دادیم. بعد هم قرار شد آماده کنه و زنگ بعد بریم بگیریم ازش.

با 4تا از دوستامون بدیم که اینارو سفرش دادیم و خلاصه زنگ استراحت بعدی که خورد رفتیم صبحانمون رو بگیریم. من تصور میکردم که خودش ساندویچ گرفته اما دیدم یه سبد داد دستمون که توش سفره،بشقاب،کارد،استکان،فلاسک چای! و 5تا تخم مرغ آب پز و گوجه هم بودخنده خدایی ای ول... فکرشم نمیکردم اینجوری باشه. آخه گفته بود چای میارم لیوانی 100تومان اما خود فلاسک چای رو داد دستون.

خلاصه ما وقت زیادی نداشتیم و با عجله رفتیم زیر یه آلاچیق و سفرمون رو میزی که وسط آلاچیق بود پهن کردیم و مشغول صبحانه خوردن شدیم.

کلی شاد بودیم و میخندیدیمخنده

بعدم بخاطر اینکه وقت زیادی نداشتیم واسه خودمون ساندویچ گرفتیم و وسایل ها رو جمع کریدیم(نا گفته نماند که بارون هم همچنان میزد) لحظه ای که خواستیم بریم کلاس چناااان بارون شروع به زدن کرد که انگار از آسمون تشت آب میریختن پایین، به بدبختی رفتیم داخل مدرسه اما تا بالای زانوهامون خیس آب شده بود

دیروز بعنوان یکی از خاطره های خوب تو ذهن ما نقش بست

هفته ی دیگه هم تو مدرسه مسابقه آشپزی داریم.



یکشنبه ٢ بهمن ،۱۳٩٠

از چی بگم برات؟(سارا مینویسد)

کلمات کلیدی :

سلام به همه دوستای عزیزمون که با وجود کم لطفی ما میان و اینجا نظر میزارن.بگذریم از منتقدان وبلاگ که سایشون از سر ما کم نمیشه و بعد از کلی نظرهای شاد و پر انرژی میان و نصیحت میکنن

نمیدونم ایده ساخت وبلاگمون کار درستی بود یا نه؟ولی اینجا دوستی های با صداقت موج میزنه...مادران فداکاری که عاشق بچه هاشون هستن...معلمای عزیزی که نشون میدن هنوز هم مثل قدیم دانش آموزاشونو دوست دارن...محبت یعنی این...من و سبا تو زندگیمون یه عادت خوب داریم و اونم اینه که دلیلی واسه تعریف صفات خوب الکی نداریم!از روزی که شروع به نوشتن این وبلاگ کردیم هنوز زمان زیادی نگذشته !4ماه از سال تحصیلی گذشته یادتونه گفتم یه خود شیرین توی کلاس داریم؟دیگه مثل قبل از کاراش عصبانی نمیشم نمیدونم این مربوط به اینه که وارد 17 سالگی شدم و عقلم یه رشد خوب داشته یا بی تفاوت شدم؟فکر کنم مورد 1 درستر باشه.امتحانات نوبت اول (نوبت!نه ثلث!با توجه به اینکه هنوز معلمای ما بعد ازگذشت این همه سال میگن ثلث) تموم شد.راستش اون درسایی که خوندیم ای بدک نشد!اونایی هم که نخوندیم بهتره نگم!یادتونه یه معلم داشتیم آقای ن... با اجازتون نمره مستمر به من داد 9!باورتون میشه؟اساسی حال منو گرفت مردک!هنوزم معلم به این بدجنسی هست؟(جسارت به دوستای مجازی معلممون نشه)

راستش این مدت انقدر دلم پر بود که حوصله نوشتن نداشتم ولی به هرحال باید بنویسم تا درد دلم خال بشه!بشنوید از معلمی که با مستمر پایین منو تو درس شیمی انداخت و 0.05 نمره به من کمک نکرد!خیلی سخته بعد از 10-11 سال مامانت بهت بگه شاید شیوه تربیتی من اشتباه بود که از روز اول به اخلاق و رفتار و پوشش و چیزای دیگه توجه داشتم و به درستون زیاد کاری نداشتم!و اون لحظه هیچی جز یه اشک داغ روی گونه هات آرومت نمیکنه و چه قدر جلوی مادرت شرمنده میشی!

از مدرسه بشنوید که میخواد اردو ببره و من و سبا به هیچ عنوان نمیریم به این اردو!

در کل دوران دبیرستان تا حالا که خوب نبوده!امیدوارم همیشه شاااد باشید



جمعه ٢۳ دی ،۱۳٩٠

دانش آموزا عجب موجوداتی هستن

کلمات کلیدی :

پاسخهای جالب این دانش آموز باعث شد تا نمره صفر نگیرد. سوال ها و جوابها را بخوانید.

1) درکدام جنگ ناپلئون مرد؟
در اخرین جنگش

2) اعلامیه استقلال امریکا درکجا امضاشد؟
در پایین صفحه

3) چگونه می توانید یک تخم مرغ خام را به زمین بتنی بزنید بدون ان که ترک بردارد؟
زمین بتنی خیلی سخت است و ترک بر نمی دارد

4) علت اصلی طلاق چیست؟
ازدواج

5) علت اصلی عدم موفقیتها چیست؟
امتحانات

6) چه چیزهایی را هرگز نمی توان درصبحانه خورد؟
نهار و شام

7) چه چیزی شبیه به نیمی از یک سیب است؟
نیمه دیگر ان سیب

8) اگر یک سنگ قرمز را در دریا بیندازید چه خواهد شد؟
خیس خواهد شد

9) یک ادم چگونه ممکن است هشت روز نخوابد؟
مشکلی نیست شبها می خوابد

10) چگونه می توانید فیلی را با یک دست بلند کنید؟
شما امکان ندارد فیلی را پیدا کنیدکه یک دست داشته باشد

11) اگر در یک دست خود سه سیب و چهارپرتقال و در دست دیگر سه پرتقال و چهار سیب داشته باشید کلا چه خوهید داشت؟
دستهای خیلی بزرگ

12) اگر هشت نفر در ده ساعت یک دیوار را بسازند چهارنفر ان را درچند ساعت خواهند ساخت؟
هیچ چی چون دیوار قبلا ساخته شده