پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر


چهارشنبه ٢٤ اسفند ،۱۳٩٠

آخرین پست سال 1390 (دفتر یادگاری سال 90)

کلمات کلیدی :آخرین پست سال 90

سلام سلام همگی سلاممم

خوبید؟خوشید؟خرید عید کردین یا نه؟ایشالله که همتون سلامت باشید

من و سبایی هم امروز آخرین روز مدرسمون بود کلی خوش به حالمون شده!!!نمیدونم تو سال 90 تا چه حد به اهدافم رسیدم یا خوب بودم ولی مهمترین چیزی که من خودم بهش پی بردم این بود که تو سال 90 اون فرد ایده آل نبودم!

راستی من و سبا 16 تا 19 رفتیم با کاروان راهیان نور مناطق جنگی 8سال دفاع مقدس دیدیم!تصورات خیلی باهم فرق دارن میدونید آدم باید بره ببینه !من و سبا و آزاده و مرضیه بودیم خیلی بهمون خوش گذشت و کلی خندیدیم جای بیتا هم خالی بود که نیومد البته نه که نمیخواست بیاد ظرفیت تکمیل شده بود.ایشالله سال بعد با هم میریم بیتا جون.

امروز حال و هوای مدرسه گرفته بود یه جور خاص که نمیتونم توصیفش کنم از هیچکس خداحافظی نکردم و این یعنی امید به زندگی!امیدوارم تو سال جدید از بدیام کم بشه رفتارم با دوستام بهتر بشه کمتر دل عزیزی بشکنم و در کل از اینی که هستم بهتر بشم

این پست اختصاص داره به اسم دفتر خاطرات سال 90!

برامون یه جمله به یادگاری بنویسید هرچند کوتاه!

برای همه شما دوستای گلمون آرزوی سلامتی و خوشبختی داریم!

 



چهارشنبه ۱٠ اسفند ،۱۳٩٠

همه در سوگ عزیزان از دست رفته ایم...

کلمات کلیدی :سانحه اردوی سپیدان دانش آموزان فیروزآباد، سانحه تصادف دختران راهیان نور، سوگ عزیزان رفته

با سلام خدمت دوستان عزیز:

حوالی ظهر روز پنجشنبه بر اثر واژگونی یک دستگاه اتوبوس حامل دانش آموزان شاهرودی اردوی راهیان نور در محور گرمسار به سمنان 14 نفر کشته و زخمی شدند.

بر اثر این حادثه یکی از دانش آموزان مظلوم و معصوم دختر بنام زهرا قربانپور(فرزند رجب قربانپور مدیرکل راه و ترابری استان سمنان) و یک خانم معلم دلسوز و زحمت کش بنام عبادیانی در دم جان باختند و 12 نفر زخمی شده اند که چهار نفر از آنان دچار قطع عضو، ضربه مغزی و تخلیه چشم شده اند.

 

آخرین حادثه ناگوار اردوی دانش آموزی رقم خورد

 پس از گذشت کمتر از 10 روز از واقعه کشته شدن دانش آموز و معلم سمنانی در اردو راهیان نور، روز گذشته، سه شنبه نهم اسفند، اتوبوس حامل دانش آموزان دبیرستان فیروزآباد البرز واژگون شده و به گفته رئیس راهنمایی و رانندگی سپیدان، 4 دانش آموز کشته شده اند.

به گفته سرهنگ دارابی ، این اتوبوس حامل 40 نفر از دانش آموزان مقاطع اول و دوم دبیرستان البرز شهرستان فیروزآباد بوده که در مسیر بازگشت از پیست اسکی شهرستان سپیدان ، دچار این سانحه شد.

وی افزود: پس از این که در مسیر سرازیری، راننده اتوبوس متوجه می شود که ترمزاین وسیله نقلیه بریده است تصمیم می گیرد اتوبوس را به سمت کمربندی کنار فرمانداری سپیدان هدایت کند اما به علت سرعت زیاد ، اتوبوس پس از چندین نوبت غلتیدن واژگون و متوقف شد.

دو نفر از این پسرها تو کما هستن تروخدا براشون دعا کنید و برای بقیه لطفا فاتحه یا صلوات بفرستید.

خیلی سخته امروز تشییع جنازه یکی از دانش آموزا (آقای روستا) بود مدرسه البرز هم برای تشییع پیکر دوستانشون رفتن ...



دوشنبه ۸ اسفند ،۱۳٩٠

سارا می نویسد(خاطره اردو کنگان)

کلمات کلیدی :خاطرات اردو، خاطرات مدرسه

سلااااام به همه دوستای مهربونمون ببخشید که ما انقدر بی معرفت شدیم و بهتون سر نمیزنبم باور کنید با سبا به یاد تک تک شما دوستای مهربونمون هستیم.

روز دوشنبه بود که بلاخره به تنهایی برای اردوی بوشهر اسم نوشتم بدون سبا!تصمیم گرفتم که این دفعه بدون سبا برم آخه دوست نداشت بیاد اصرار منم بیجا بود!روز جمعه ساعت13:30 به همراه مامانم و سبا رفتیم مدرسه بعد از اینکه با سبا و مامان خداحافظی کردم سوار مینی بوس مدرسه شدم بیتا-آزاده-محدثه(دخترخاله آزاده که از ما 2 سال کوچیکتره)و زهرا آخر نشسته بودن منم اولش رو یه صندلی 1نفره ردیف جلو نشستم به اصرار آزاده و بیتا رفتم پیش اونا نشستم و در نهایت رفتم رو صندلی دو نفره جلو آزاده اینا نشستم!ناراحت بودم از نبود سبا ولی میدونستم اگه میومد به اصرار من شاید راحت نبود راننده مینی بوس که از اول ابتدایی راننده سرویس من بوده مرد خیلی مهربون و شوخیه آقای مرادی هم یکی از سزپرستای ما بود و مدیرمون خانم ب-ن با مینی بوس ما بودن توی راه همش تعریف کردیم و خندیدیم خیلی خوش گذشت تا رسیدیم کنگان اول رفتیم و دریای کنگان دیدیم بعدش رفتیم یه پارک و بازی کردیم کلی و در نهایت رفتیم مرکز خرید پردیس که با عرض پوزش از کنگانی های عزیز هیچی نداشت! خانم ب-ن بهمون گفته بود واسه شام با خودمون یه چیزی ببریم آخه معلوم نیست کی برسیم بنده خدا راستم میگفت مدیرمون خیلی خانم خوب و مهربونیه البته جذبه خاص خودشو داره ولی اردو رفتن باهاش خیلی میچسبه جایی که رفتیم محلی بود که مدیرمون چندسالی مدیر اون مدرسه بود دستشون درد نکنه آخه نمازخونشون دادن بهمون خیلی نمازخونه بزرگی بود و مستخدم مهربونی هم داشت

تقریبا ساعت 1 بود که خاموشی زدن و مدیرمون گفت من برم ببینم کسی بیرون نباشه تا رفت بچه ها بلند شدن شروع کردن به دست زدن منم از خنده مرده بودم آخه بنده خدا 2ساعت با ما کلنجار رفت که بخوابیم دوباره روز از نو روزی از نو!من و محدثه کنار هم خوابیدیم .بیتا و آزاده هم کنار هم بودن.

ساعت 5یا6 بود که مدیرمون صدامون زد بلند شدیم رفتیم کنار دریا و صبحانه خوردیم خیلی چسبید به قول معروف صبحانه پرچم بود!آخه پنیر و گوجه و خیار مواد اصلیش بود!من و بیتا و آزاده و محدثه سفره انداختیم بعد از اتمام صبحانه که باد شدیدی هم میومد رفتیم چندتا مرکز خرید و بندر دیر بعد رفتیم رستوران و ناهار خوردیم و در نهایت رفتیم لب ساحل !

ساعت یادم نیست چند بود که از کنگان اومدیم بیرون تقریبا وسط راه خانم ب-ن پیاده شد و رفت تو مینی بوس آقای ر و خانم کارگر اومدن پیش ما !ما هم کلی زدیم و خوندیم!خیلی خوش گذشت و در نهایت اومدیم خونه خودمون که خیلیییییی اینجا هم بارون میبارید!البته خاطره طولانی تر از این میشد من کاملا خلاصه تعریف کردم که تازه این شد !عکسای بیشتر آپلود میکنم و در ادامه مطالب قرار میدم!

دوستون داااارم بای بای