پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر


پنجشنبه ۳۱ شهریور ،۱۳٩٠

سارا می نویسد...

کلمات کلیدی :

سلام به همه دوستای عزیز خوبییید؟خوش می گذره؟امیدوارم که هرجا که هستید شاااد شااد شاااد باشید همین اول کار بگم که واقعا ازتون ممنونم که برامون انقدر نظر گذاشتید واقعا خوشحالیم که دوستای مهربونی مثل شما داریم  من و سبا برگشتیم از مسافرت جاتون بسیار سبز بود خیلی خوش گذشت من امروز فقط آپ می کنم اما متاسفانه عکس ندارم که از سفرمون براتون بزارم آخه دوربین پیش سبا جونه.ترکیه واقعا خوش گذشت نمی دونم بگم چه قدر اما واقعا عالی بود . من و سبا با هم تو یه اتاق بودیم و خیلی از این بابت خوشحال بودم . ما تازه دیشب ساعت 3 رسیدیم فرودگاه خسته و خرد رفتیم خونه و بعد از کلی شیطنت من به زور ساعت 5 خوابیدیم یه سری کارای مدرسمون مونده اما به لطف مامان مهربونمون بیشتر کارا قبل از سفرمون انجام شد فقط کسری کتابامون مونده همین فقط 2 روز دیگه مونده تا باز شدن مدارس واقعا خوشحالم من مثل سبا نمی تونم خوب آپ کنم به هر حال ببخشید اگه بد بود سبا میاد و کسری کارمو درست می کنه مثل همیشه که کنارمه و بهم کمک می کنه دلم براش الان تنگ شده آخه پیشم نیست

امیدوارم که شاد و سلامت باشید تا سلامی دیگه خداحافظ



شنبه ۱٩ شهریور ،۱۳٩٠

سبا می نویسد...

کلمات کلیدی :

سلاااااام به همه ی دوستای عزیزمون که همیشه ما رو با نظرات محبت آمیزشون خیلی خوشحال میکنن

دوس داشتیم زودتر آپ کنیم اما فرصت نشد.

خبر خوب اینه که مدرسمون داره اسباب کشی میکنه. مدرسه ی قبلیمون توی یه خونه بود، کوچیک بود و دیگه خلاصه باهاش سر کردیم تا مدرسه ی جدیدمون ساخته بشه.

الان یه مجتمع آموزشی ساختن که دیگه از امسال، ابتدایی و راهنمایی و دبیرستان یه جا هستن.

خیلی خوشکله مدرسمون، تا حالا تجربه نکردیم بریم تو یه مدرسه ی نوساز، اتاق مخصوص استراحت معلم ها، اتاق مطالعه، کلاس های بزررررگ،پارک،آلاچیق...واااااای چقدر دارم ندید بدید بازی در میارم!!!!!

این روزها داریم کارهای مدرسمون و ثبت نام و خرید و دوختن مانتو شلوار و این چیزهارو انجام میدیم تا آمااااااده بشیم برای مسافرت!

ایشالا به امید خدا یه حال و هوایی عوض میکنیم و بعدش هم که به سلامت برگشتیم مدرسه ها شروع میشه. روزهای اول مهر رو دوس دارم چون خیابون ها یه حال و هوای خاصی دارن، مخصوصا مدارس ابتدایی، بعضی از دخترها که میخوان برن کلاس اول ابتدایی،محکم لباس مامانشونو گرفتن و یه جورایی انگار از مدرسه میترسن، این چیزهارو که میبینم یادم به اولین روزی میفته که خودم و سارا رفتیم مدرسه، جشن شکوفه ها بود. آخی یادش بخیر!! توی مدرسمون مهدکوک و آمادگی هم بود، داداشم که یک سال فقط از ما کوچیکتره هم تو مدرسمون بود، آخی چه دورانی بود. تغذیه هامون با هم میخوردیم.

 

داداشی:پرتقالتو خوردی؟(در حال خوردن ساندویچ)

سبا:نه هنوز(در حال خوردن ساندویچ)

داداشی:منم هنوز نخوردم، زنگ بعدی پرتقالتو بیار، منم میارم با هم بخوریمزبان

----------------

سال اول ابتدایی برای من از همه ی سالهای تحصیلی شیرین تره چون برای اولین بار قلم خوندن نوشتن یاد گرفتم. حروف الفبا حفظ کردم. وقتی میخواستم یه کلمه رو یه جایی بخونم کلی ذوق میکردم.....

----------------

راستی یادم اومد یه خبر دیگه هم دارم: 

نمیدونم چی شده که اینجا همه ی دخترا جمع شدن تو مدارس دولتی و استقبال از مدارس غیردولتی خیلی کم شده. اونوقت اونا تو مدرسشون یه چیزی حدود 800-700 نفر دانش آموز دارن و ما هم تعداد دانش آموزامون به زور شاید 50 نفر هم نشن!!

مدرسه ی ما به این خووووبی خب چرا نمیاااان!!!!

البته اینجوری یه مزیت داره: اینکه ما رو کلی بازدید میبرن از همه جا. مثلا کارخانه لبنیات. چاپ خونه. بازدید از بیمارستان... و کلی جاهای دیگه. سال پیش کلی بازدید رفتیم.

تا الان که رشته ی ریاضی فقط 4نفر ثبت نام کردن. دونفرش که فقط من و سارا هستیم!!!  این دیگه آخر کلاس خصوصیه.

البته باید از مدیر خوبمون تشکر کنیم بخاطر این کار!!

خدا کنه که دیگه کسی هم ثبت نام نکنه. ما دیگه به این وضع عادت کردیمو حوصله ی شلوغی رو اصلا ن د ا ر ی م!

 با نظراتون ما رو خوشحال کنین. همتونو خیلی دوس داریم



سه‌شنبه ۸ شهریور ،۱۳٩٠

عید فطر مبارک(سارا-سبا)

کلمات کلیدی :

سلام دوستان عزیز امیدوارم که حالتون خوب باشه 

ماه رمضان هم تموم شد امسال من(سارا) فقط 7روز روزه گرفتم و سبا جون 14روز

این مهمونی داره تموم می شه یه حس و حال عجیبی دارم من خیلی سعی کردم قدر مهمونی خدارو بدونم نمی دونم سال دیگه هم مارو مهمون خودت می کنی یا نه خدا جون؟

وقتی میبینم خیلی از آدما پارسال آخرین ماه رمضونشونو تجربه کردن دلم می گیره خدایا ازت می خوام سال دیگه هم این توفیق به من بدی 

 

ای ماه عزیز می خوایم ازت خداحافظی کنیم:

خداحافظ ای ماه پروردگار الرحمن الراحمین

خداحافظ ماه لحظه های افطار و سحر

خداحافظ ماه نعمت و رحمت و برکت

خداحافظ ماه شب های نورانی قدر

عید سعید فطر بر همه مسلمانان جهان مبارک باد!



جمعه ٤ شهریور ،۱۳٩٠

عکس های طنز از مدارس دخترونه...!

کلمات کلیدی :

           



جمعه ٤ شهریور ،۱۳٩٠

سارا می نویسد(یادی از دوران راهنمایی)

کلمات کلیدی :

سلام به گرمی دلهای مهربونتون

یادمه دوم راهنمایی بودیم من و سبا تو یه کلاس بودیم یه دوست داشتیم که اسمش فاطمه بود, سبا و فاطمه همیشه کنار هم می نشستن منم دوست داشتم خواهرم همیشه پیش من باشه اما از اونجا که دوستامون هرکدوم می خواستن ما پیش اونا باشیم به ناچار از سبا جدا شدم.فاطمه همیشه تمرینای سبارو می نوشت حتی از اونجا که خواهری حوصله نداشتن زیر یه جمله هم خط بکشن فاطمه این کارو واسش انجام می داد.یه روز امتحان تاریخ از ما گرفتن منم که کلی ی ی خونده بودم به سبا گفتم من زیر 20 اگه بشم میمیرم خلاصه هفته بعد شد و معلم تاریخ اومد برگه هارو که پخش کرد نمره من شده بود 18 وسبا 19.5 !!!

منفجر شدم برگشو گرفتم و با دقت بررسی کردم دیدم 1.5 نمره معلم اشتباهی بهش زیاد داده بود!

رفتم پیش سبا و گفتم به به 1.5 نمره که اضاف داری خیلی خونسرد گفت مگه نمرم چند شده؟گفتم 19.5 !

سبا:جدا؟نمی دونستم تو چند شدی؟

سارا:18!

سبا:باورت می شه اصلا نخونده بودم؟

سارا:واسه من مهم نیست می ری به معلم بگی بهت نمره زیاد داده یا خودم بگم؟

سبا:خب برو بگو

-از اونجا که سبا یه آآآآآآدم خیلی خونسرد منم واسه اینکه اعصابش خرد بشه رفتم پیش معلممون,بعد از چند ثانیه معلم به سبا گفت با برگه امتحانش بیاد,سبا هم با لبخند اومد وقتی نزدیک ما شد زود گفت:

ببخشید خانم من می خواستم خودم بیام پیشتون.آروم با پام زدم به پای سبا و در همین حین معلم حرف سبارو قطع کرد و گفت:

سارا بهم گفته واسه درس تاریخ خوب خونده بودی و بهش کمک نکردی تا جواب بعضی سوالارو پیداکنه سبا که گیج شده بود گفت:ببخشید و بعد از یه سری توضیحات رفت و سر جاش نشست!

حالا من به معلم چی گفتم:

سارا:خانم نوروزی ببخشید می خواستم در رابطه با یه موضوعی باهاتون صحبت کنم

خ.نوروزی:چی شده؟چرا انقدر نمره تاریخت بد شده؟

سارا:راستش من جواب یه سری سوالارو پیدا نکردم که خوب بخونم و از اونجا که سبا خیلی خونده بود به من کمک نکرد که جواب سوالامو پیدا کنم

خ.نوروزی:واقعا؟سبا بهت نگفت؟عجیبه!خب حالا چرا اومدی اینجا؟

سارا:می خواستم اگه لطف کنید به سبا بگید با برگش بیاد و در این مورد باهاش صحبت کنید

خ.نوروزی:حالا چرا با برگش؟

آخه می خوام بچه ها متوجه نشن واسه چی اومدم.باشه؟

خ.نوروزی:باشه . سبا؟

سبا که باورش شده بود من راجع به نمره گفتم با ترس اومد و خلاصه فهمید جریان از چه قراره و فهمید که من فقط قصد اذیت کردنشو داشتم و درواقع به این سبا خانم یه شوک وارد کردم.



پنجشنبه ۳ شهریور ،۱۳٩٠

سبا می نویسد(ایام تعطیلی...)

کلمات کلیدی :

سلام 

این اولین پستی هست که مینویسم،میخوام یه کم از خودمون بگم. من و خواهریم امسال میریم سوم دبیرستان،رشته ی ریاضی هستیم.تو مدرسه هم اهل شیطنت اصلا نیستیم و آرومیم آخه دوس داریم همه ی کارکنای مدرسه از ما راضی باشن،هیچ وقت دانش آموزای دیگه نتونستن روی برخورد و رفتار ما تاثیری بزارن. گاهی اوقات هم یه سری شیطنت های کوچیک داریم که به مرور زمان می نویسیم.

امروز کتاب های سال سوم رو تهیه کردیم،یه نگاه بهشون انداختم،زیاد دلم برای مدرسه تنگ نشده.آخه مدرسه که خونه ی خاله نیست،مجبوری که قوانین مدرسه رو رعایت کنی.منم از همین چیزاش بدم میاااد.

یه مدیر و معاون داریم که سال پیش تازه اومدن،چون با اخلاق و برخوردهاشون آشنا نبودیم خیلی برامون سخت بود آخه مدیر قبلیمون خیلی نرم تر بود،ساعت های آخر که تعطیل میشدیم اگه مدیرمون کار نداشت میرفتیم چیپس و پفک و بستنی میخریدیم بعد می نشستیم توی دفتر مدرسه میخوردیم و عکس های اردو رو نگاه میکردیم. اما مدیر امسال زمین تا آسمون فرق داشت، ما هم چون به اون وضع عادت کرده بودیم اوایل خیلی برامون سخت بود.

توی کلاسمون 6 نفر بیشتر نبودیم!!! 3 نفر رشته تجربی و 3 نفر هم رشته ریاضی، من و سارا امسال اصلا غیبت نکردیم آخه فکرشو کنین اگه من و سارا هم نمی رفتیم کلاس میشد میشد 4 نفر!!!!

چون 6 نفر بیشتر نبودیم همیشه امتحان لغو میکردیم،اگه تو یه روز واسمون 2 یا 3 تا امتحان میذاشتن سر معلم ها کلی غر میزدیم که ما اینجوری نمیتونیم بخونیم حداقل تعداد صفحه ها رو کمتر کنین خلاصه کلی بحث میکردیم اما وقتی روز امتحن می رسید هیچ کدومشو امتحان نمیدایدم.

به امتحانای پایان ترم نزدیک بودیم و هنوز دبیر هندسمون ازمون امتحان نگرفته بود البته همش خودمون لغو کرده بودیم و بنده خدا هم هیچ نمره ای نداشت که واسه ما رد کنه بلاخره یه روز دیگه از سر اجبار که اونم دیگه آخرین جلسه ای بود که میرفتیم سر کلاس هنسه امتحان رو گرفت،دبیرمون مرد بود،خیلی مرد خوب و مهربونی بود خلاصه رفتیم سر جلسه گفت:خب قرار بود فصل 4 رو امتحان بگیرم، اما من و سارا اشتباهی فصل 5 رو خونده بودیم،هیچی بلد نبودم اصلا،نمیدونستم چکااار کنم؟؟!!!!!

تقلب کردم؟؟؟!!!! نه اصلا! یهو دبیرمون گفت:من به هیچکس زیر 10 نمیدم، منم همون لحظه صبر نکردم،گفتم خب دستتون هم درد نکنه پس ما برگمونو دیگه تحویل میدیم،بلند شدم برگمو خااالی تحویل دادم و خوشحال از در کلاس اودم بیرون.

البته بعدش به قولش هم وفا کرد بنده خدا. ایشالا خدا خیرش بده.