پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر


دوشنبه ۳٠ آبان ،۱۳٩٠

امتحان هندسه(سبا)

کلمات کلیدی :

دیروز امتحان هندسه داشیم و هیچی نخونده بودیم. معلم هندسه ی ما میشه معلم ریاضی دادشم. یعنی آقای ن هم توی مدرسه ما تدریس میکنه و هم تو مدرسه ی دادشم. یکی از همکلاس هامم بسر خالش تو مدرسه ی دادشم هست اونم سوم ریاضی هست و آفای ن میشه معلم هندسشون. خلاااااصه قبل از ما از مدرسه بسرانه امتحان گرفته بود درست یه روز قبلش. همکلاسیم سوال هارو از بسر خالش گرفته بود و آورده بود مدرسه. گفت به احتمال زیاد امتحان ما هم همینه. ما هم خوشحااااااال

با بچه ها هماهنگ کردیم که امتحانو هر جور شده لغو کنیم.

وقتی معلم اومد سر کلاس گفت:بشینید واسه امتحان.صندلی هاتونو مرتب کنید

ما دانش آموزا گفتیم: امتحاااااان؟؟؟؟ مگه امروز امتحان داشتیم؟ امتحان که قرار بود فردا بگیرید.

تعجب کرد و آستیناشو زد بالا گفت:اگه میتونستم الان همتونو یه کتکی میزدم..

خلاصه امتحان لغو شد!

با بچه ها سوالای مدرسه بسرانه رو رد و بدل کردیم.

من که امروز نشستم فقظ همون سوالا رو خوندم و هیچ چیزی هم اضاف تر نخوندم.

ای وای ببخشید!

اصلا من که نخووووووندم. یه برگه برداشتم و حواب سوال هارو مرتب نوشتم توش و یه کم هم خط خطیش کردم تا ضایع نباشه و بردمش مدرسه!

حالا با اعتماد بنفس نشستم سر جلسه.به این امید که همون سوال ها رو میده

وقتی معلم برگه ها رو بهمون داد دیدم آخ جوووووووووووووون همون سوالااااااا. دقیقا همون برگه ! البته دوتا سوال اضافش کرده بود.

منم الکی خودمو سرگرم کردم و همون برگه ای رو که از قبل نوشته بودم رو گذاشتم جلوم. بعد از 45 دقیقه به آقای ن گفتم: ببخشید میشه بدم؟ (از اونجایی که خیلی منحرفه یه نگام کرد و عینکشو آورد بایین و گفت: جان؟ میشه دوباره بگی؟) من که فهمیدم چقدر بد حرفمو بیان کردم مرده بودم از خنده و کلی خودمو کنترل کردم که جلوش نخندم.قهقههقهقههقهقههقهقهه

بعد گفتم: میگم میشه برگمو تحویل بدم؟ گفت:حالا یه نگاه روش بنداز دوباره.

منم دوباره الکی یه نگاه کردم به برگه ی از قبل آماده شده و دیگه تحویل دادم.

رفتم بالا سرش و بهش گفتم لطفا برگمو تصحیح کنید.

گفت:دیگه الان خستمه و حال ندارم.

یه کم ازش خواهش کردمو خلاصه قبول کرد و گفت:باشه خانوم مهندس!

وقتی برگمو تصحیح میکرد گفت:آفرییییییییییییییین عالیه. اصلا خستگیم در رفت.

گفتم:آره نشستم کلی خووووندم.

خلاصه کلی تعریف و تمجبد کرد و گفت:این سه نا سوال تستی رو چطوری حل کردی؟ گفتم همینجوری شانسی زدم درست درومد(خبر نداشت که ما جواب ها رو از کجا گیر آوردیم)

از 13 نمره گرفتم 10 . اون 3 نمره رو هم بخاطر همون دوتا سوالی بود که اضافش کرده بود دیگه بلد نبودم

برای اولین بار تو دوران دبیرستان تقلب کردم! باورتون میشه!

اینم یه خاطره که همیشه تو ذهنم خواهد موندقهقهه



دوشنبه ۳٠ آبان ،۱۳٩٠

(سبا)

کلمات کلیدی :

سلام دوستای عزیزم. ببخشید اگه دیر به همتون سر میزنیم. خیلی دوس داریم زود به زود بیش همتون بیایم اما مدرسه فرصت انجام کار زیادی رو به ما نمیده.

تولدمون جای تک تکتون خالی بود.

متاسفانه شبی که جشن گرفتیم من خیلی حالم بد بود و سر گیجه داشتم اما به زور خودمو تا ساعت 1.30 بیدار نگه داشتم.

بهترین کادو از طرف مامان بابا بود که بهمون لب تاب دادن.دستشون درد نکنه چون همون چیزی بود که خیلی بهش احتیاج داشتیم.

کیک تولدمون رو هم آوردم تا با هم بخوریم آخه تک خوری تو مراممون نیست

بفرماااااااااااایید کیک عزیزم!



پنجشنبه ۱٢ آبان ،۱۳٩٠

عاشقانه ای برای خواهرم سبا!(تولد)

کلمات کلیدی :

سبای عزیزم !ای وجود من!ای تویی که نامت هر لحظه قلب من خسته را به تپش وا می دارد!

تو از اول راه همراه من بودی از اول زندگیم از اولین باری که به شکل یه انسان در اومدم تو منو دیدی باهام بازی کردی .سبای دوست داشتنی من وقتی تو این دنیا به هیچکس اعتماد نداشتم حتی خودم تو شدی اعتماد من!وقتی یه جایی حرفام اشتباه بود تو بودی که به من یاد دادی که درست حرف بزنم.متانت و خانمیت همیشه زبانزد بوده و هست!منم که همیشه شیطون و پر جنب و جوش.گاهی تو آینه به خودم نگاه می کنم به ترکیب صورتم درسته هیچ شباهتی بهت ندارم اما همین که خواهرتم همین که کنارتم همین که دوسم داری برام یه دنیا کافیه.سبا تو نمی دونی چعه قدر دوست دارم وقتی خوابی و اون موهای لخت خوشگل بلوندت تو صورتت می ریزه به خودم می بالم که خواهر خوشگلی مثل تو دارم.سبا... وقتی می بینم خواهرم نمونست و رفتاراش خانمانه هست وقتی کنارتم تو خیابون و این حس امنیت بهم می دی می خوام داد بزنم و بگم سباااااا فرشته منه!

اما سبا می دونم خیلی باید بیشتر از اینا کنارت بودم بیشتر از اینا می خواستمت ....

سبای من کوتاهی خواهرتو می بخشی؟اینکه همیشه کنارت نبودم.اینکه با حرفام رنجوندمت اینکه ...

سبا تو بهترینی من چه جوری در قالب جملات تورو ستایش کنم؟مهربونیاتو؟از خود گذشتگی هاتو؟اینکه کنارم بود باهام یار بودی و من...سبا من تازه فهمیدمت تازه دارم حست می کنم تازه می خوام تا آخر پیشم باشی نمی دونم دیره یا ...

اما هیچ حسی مثل تو نیست وقتی ازم دفاع می کنی و وقتی حتی با اینکه خواهرتم نمی خوای زیر دینم باشی ... اینا توصیف فرشته ای که کنار منه وجود منه

16 سال گذشت... باورت می شه؟من که نه.دارم فکر می کنم الانم تنهات گذاشتم و دارم برات می نویسم امسال می خواییم با 16 سالگی خداحافظی کنیم و بریم به دنیای 17 ساله ها ! من امسال کاری جز نوشتن نمی تونم برات انجام بدم یه تولد وبلاگی برات می خوام بگیرم خیلیییی در برابرت ناقابله اما از خواهرت قبولش می کنی؟امیدوارم که قبول کنی می شناسمت که کی هستی حتی انتظار این کارم ازم نداری ... اما می خوام جبران کنم

( تولد من و سبا 15 آبان هست.اما من خواستم زودتر و پیشاپیش بهش تبریک بگم)

روز پاییزی میلاد تو در یادم هست             روز خاکستری سرد سفر یادت نیست

سالروز تولدت تسلیت می گم به فرشته های آسمون

چون 16سال پیش ازشون جدا شدی

اما تبریک می گم به خودم چون فرشته زمینی من شدی

سبا جونم تولدت مبارک!


      

خیلی خب حالا نوبت کیک :

 

سبا جونم با کلی ترس این پست نوشتم آخه از بس اومدی تو اتاق و رفتی دیگه هیچی

گلکم تولدت مباااااااااااااااارک

 



چهارشنبه ٤ آبان ،۱۳٩٠

انتخابات شورای مدرسه!

کلمات کلیدی :

سبا می نویسد:

سلااااااام دوستای عزیز و مهربونمون. خوبید؟ خوبه خوب؟

خیلی دلمون میخواد زوزد به زود آپ کنیما اما وقت نمیشه. بی نهایت خوشحالیم از اینکه دوستای خیلی خیلی که تو این دنیای مجازی پیدا کردیم.

میرم سر اصل مطلب! 

دیروز توی مدرسه 3 آبان انتخابات شورای دانش آموزی داشتیم.

دوتا از دانش آموزای همکلاسی هامون که امسال تازه اومدن تو مدرسمون هم اسمشون رو واسه انتخابات نوشته بودن.

طبق تعریف هایی که میکردن، مثل هر سال(چون همیشه هردوشون با هم کاندیدا میشدن)اسم خودشون رو گذاشته بودن موج صورتی!

میگفتن یا به هیچ کدوممون رای ندید یا به هردومون رای بدید. 

یه روز قبل از انتخابات شورای دانش آموزی، بچه ها اومدن و خودشون رو معرفی کردن.

سوم آبان ماه، یعنی دیروز، دوتا همکلاسیمون(زهرا و زهرانیشخنداسمشون هم مثه همه) با خودشون روبان های صورتی آورده بودن، و دور مچ دست همه ی بچه های کلاس بستن

بعد که رفتیم سر صف صبحگاهی بچه ها اومدن و برنامه اجرا کردن و در آخر مدیرمون اومد!! گفت:بچه ها این وضعشه!! این مسخره بازی ها چیه!!از این کارهای سیاسی نکنین!! اگه اداره بفهمه پدر ما رو در میاره و... خلاصه داد و بیداد کرد جلو همه ی بچه ها..

همون سر صف گفت:همین الان این روبان ها رو از دستتون در بیارید و بندازید تو سطل!!

داشتیم جلو بچه های دیگه آب میشدیم از خجالت!! وقتی رفتیم تو کلاس به معاونمون گفتیم که چرا مدیر اومده و سر صف جلو همه ی بچه ها ما رو ضایع کرده! این دوتا زهرای ما هم که دیگه ازهمه بیشتر ناراحت شدن.

ساعت 10 رای گیری بود و منم اسم هرکس رو میدونستم نوشتم و وقتی به بچه های کلاس گفتم اونا کلی معترض شدن که چرابهاولی ها رای دادی!و از قیافشونمعلوم بود که کلی از دست من عصبی شدن!

امروز هم اعلام کردن که بیشترین رای رو دوتا زهرای ما آوردن و انتخاب شدن.

---------------------------------------------------------------------------

سارا می نویسد:

با سلام خدمت همه دوستای عزیز که واقعا به من و سبا لطف دارن و با نظراتشون ما رو شرمنده می کنن.روز 1شنبه امتحان هندسه داشتیم و من و سبا جون از اونجایی که حس درس خوندن نداشتیم کم خونده بودیم خلاصه آقای ن اومد سر کلاس و انقدر زود برگه به ما داد که واسه اولین بار تو عمرم نتونستم امتحان لغو کنم خلاصه منم که استاااد پر کردن الکی ورقه امتحانی هستم نشستم و الکی و به سوالا جواب دادم گاهی آدم اگه یه سوال هم بلد باشه اما حوصلش نداشته باشه باور کنید نمی تونه بنویسه خلاصه برگه هارو آقای ن جمع کرد و با نگاه اول فهمید که بله ما به طرز زیبایی امتحانمون بد دادیم گفتیم:ترو خدا التماس فردا امتحان بگیرید بعد من و سبا هم همش می خندیدیم معلمه هم زورش گرفته بود بدجور بهش گفتیم نمی خواد خودتونو ناراحت کنید و از این حرفا ....روز دوشنبه رسید و بازم آقای ن اومد سر کلاس و امتحان گرفت من و سبا جون صفر نگرفتیم اما 10 هم نگرفتیم(امتحان از 10 نمره بود) خلاصه اینکه دوباره هم منو سبا خندیدیم باور کنید نمی تونیم خودمونو ناراحت نشون بدیم چیکار کنیم خب؟آقای ن اومد درست بغل دست من نشست و به بچه های دیگه گفت برن بیرون حالا می خواست چشم چرونی کنه ها ! همش می گفت :خب حالا چیکار کنیم با شما ؟هان؟هان؟(تکیه کلامشه)منم خندیدم سبا هم خندید اما یه کم خودمونو ناراحت نشون دادیم جونم بگه براتون آقای ن رفته بود به مدیر گفته بود حالا مهممم نیستا اما من در فکر شومی برای آقای ن هستم که ضایش کنم یا حالشو بگیرم به یاری خداوند عزیز که موفق خواهم شد!تا یه آپ دیگه به خدای مهربون می سپارمتون