پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر


سه‌شنبه ۱٩ مهر ،۱۳٩٠

سارا می نویسد...

کلمات کلیدی :

سلام به همه مادرا پدرا معلما دانش آموزا و دوستا

امیدوارم که حال همگی خوب باشه ما هم خوبیم شکر خدای مهربون می ریم مدرسه و میاییم.روز دوشنبه ساعت 7 رفتیم مدرسه تا 7:15 که زنگ صف صبح گاهی خورد مدرسه ما ماشالله یه سالن داره صندلی چیدن واسه این که پای ما گل دخترا خسته نشه می ریم اونجا رو صندلی می شینیم و بچه ها میان برنامه اجرا می کنن.یه جورایی آدم استرس می گیره از قرار معلوم اون روز نوبت کلاس ما بود که برنامه اجرا کنه و ما هم کلی می خندیدیم دوستم بیتا واسه اجرای برنامه رفت و خلاصه یه شعر بود درباره امام رضا.بیتا استرس داشت تا وسطای شعرو درست خوندا یهو وسط جمعیت خندش گرفت فکر کنید همه مثل مهندسا رو صندلی نشستن با جدیت بعد یه نفر بخنده خلاصه یه کم خودشو کنترل کرد اما ای دل غافل بازم خندید و ما هم از خنده اون خندیدیم حالا خانم خ... اومده ببینید چی می گه:بچه ها!اصلا درست نیست وقتی یه نفر یه غلط املایی داره شما بخندید(آخه بیتا که غلط املایی نداشت خودش خندید)از تذکر ب مورد اون ما بیشتر خندیدیم.قبل از اونم که زهرا رفته بود قرآن بخونه بمیرم یه 100تایی غلط املایی داشت قربونش برم.آخه ما از رو ترجمه قرآن هم می خونیم

این بچه های جدید عجب موجوداتی هستن

بگم چرا؟می خوان بشن رییس مدرسه یکی هم نیست بگه عزیزانم تا وقتی سارا هست چرا شما؟البته این یه شوخی بودا اما در کل اینجورین نمی دونم چرا؟مثلا یه جوری راه می رن انگار 20 ساله ورزشکارن یا زبونم لال انگار این بچه هایی که پاهاشون پرانتزیه خلاصه تو مدرسه یه جورن وقتی تعطیل می شن می گن بای عزیزم به من اما تو مدرسه نگامم نمی کنن.از کلاس مبانی بگم براتون ما چون تعدادمون کمه با یه مدرسه دیگه ادغام شدیم واسه اینکه به حد نصاب برسیم البته مدرسه اونا کارگاه کامپیوتر نداره ماداریم این وسط یه دختره هست از ساعتی که میاد کلاس می زاره تا وقتی می ره و اگه جمله های آرامش بخش سبا نبود می زدم خردش می کردم حالا چی میگه؟

اجازه وبلاگ چه جوری ساخته می شه؟

اجازه مبانی بدون کارگاه یعنی هیچی!

اجازه این مدرسه چرا انقدر بزرگه؟

اجازه لب تاپمو رو پام گذاشته بودم داشتم دیگه پاهام می سوخت!

معلم خدا زده ما گفت با 300ت این روزا می شه یه کامپیوتر داشت

گفت:اااااا؟کی می گه ؟من pc شده 1.200.000 (جالب اینه معنی pc تفکیک نشده نمی دونست چیه)

اجازه وبلاگ تاریخ انقضا داره؟

اجازه می گما هکر اینه و کارش اینه.(خب به ما چه ربطی داره؟داره به معلمی که ارشد کامپیوتر می خونه می گه اجازه هکر اینه)

به سبا گفتم الان باید این وبلاگو بچسبونم تو پیشونی اون دختره اما به دلیل خراب کاریایی که نوشتیم نمی شه!!!

یه دختر گل و خوب تو کلاسمونه(قابل توجه عزیزان وقتی از کسی تعریف می کنم یعنی به شدت رو مغزم رام می ره)

این خانم اسمش فاطمه هست که بهش می گن سمیرا!خودشیرین کلاسه ما هستا مثلا می گه اجازه تروخدا امتحان بگیرید.اجازه ان جوابه این می شه (حالا ما دو ساعت پیش به دستش آوردیما) اون روز رفته بود پای تخته سوال حل کنه اشتباه حل کرد منم به معلم گفتم معلمم بهم + داد این وسط ایییییی زورش گرفته بود یکی نیست بگه بلد نیستی مجبوری؟منم رفتم پای تخته گفت : زرنگ شدی!اییییی زورم گرفت دارم سوال حل می کنما میاد جوابشو می گه گفتم بلدم!اگه بخوام از کاراش بگم اعصابم خرد می شه پس در هر آپ به یه کارش اشاره می کنم

کلاس ما تشکیل شده از:

ریاضی ها(سارا-سبا-مریم-نجمه-فاطمه)

تجربی ها(راضیه-زهرا-اسما-زهرا-زهرا-مرضیه-بیتا-فاطمه-محدثه-آزاده)

من و سبا کنار هم می شینیم کنار سبا راضیه می شینه که باهاش زیاد شوخی می کنم همش به صورت مرموز حرف می زنن منم اگر یک کلام بپرسم نمی پرسم!کنار منم زهرا می شینه که دختر خوبیه تا یه آپ دیگه بابای

 

مواظب خودتون باشید

 

اینم عکسی از زمانی که ما خیلی کوچیک بودیم. از سمت راست سبا و سارا