پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر


جمعه ٤ شهریور ،۱۳٩٠

سارا می نویسد(یادی از دوران راهنمایی)

کلمات کلیدی :

سلام به گرمی دلهای مهربونتون

یادمه دوم راهنمایی بودیم من و سبا تو یه کلاس بودیم یه دوست داشتیم که اسمش فاطمه بود, سبا و فاطمه همیشه کنار هم می نشستن منم دوست داشتم خواهرم همیشه پیش من باشه اما از اونجا که دوستامون هرکدوم می خواستن ما پیش اونا باشیم به ناچار از سبا جدا شدم.فاطمه همیشه تمرینای سبارو می نوشت حتی از اونجا که خواهری حوصله نداشتن زیر یه جمله هم خط بکشن فاطمه این کارو واسش انجام می داد.یه روز امتحان تاریخ از ما گرفتن منم که کلی ی ی خونده بودم به سبا گفتم من زیر 20 اگه بشم میمیرم خلاصه هفته بعد شد و معلم تاریخ اومد برگه هارو که پخش کرد نمره من شده بود 18 وسبا 19.5 !!!

منفجر شدم برگشو گرفتم و با دقت بررسی کردم دیدم 1.5 نمره معلم اشتباهی بهش زیاد داده بود!

رفتم پیش سبا و گفتم به به 1.5 نمره که اضاف داری خیلی خونسرد گفت مگه نمرم چند شده؟گفتم 19.5 !

سبا:جدا؟نمی دونستم تو چند شدی؟

سارا:18!

سبا:باورت می شه اصلا نخونده بودم؟

سارا:واسه من مهم نیست می ری به معلم بگی بهت نمره زیاد داده یا خودم بگم؟

سبا:خب برو بگو

-از اونجا که سبا یه آآآآآآدم خیلی خونسرد منم واسه اینکه اعصابش خرد بشه رفتم پیش معلممون,بعد از چند ثانیه معلم به سبا گفت با برگه امتحانش بیاد,سبا هم با لبخند اومد وقتی نزدیک ما شد زود گفت:

ببخشید خانم من می خواستم خودم بیام پیشتون.آروم با پام زدم به پای سبا و در همین حین معلم حرف سبارو قطع کرد و گفت:

سارا بهم گفته واسه درس تاریخ خوب خونده بودی و بهش کمک نکردی تا جواب بعضی سوالارو پیداکنه سبا که گیج شده بود گفت:ببخشید و بعد از یه سری توضیحات رفت و سر جاش نشست!

حالا من به معلم چی گفتم:

سارا:خانم نوروزی ببخشید می خواستم در رابطه با یه موضوعی باهاتون صحبت کنم

خ.نوروزی:چی شده؟چرا انقدر نمره تاریخت بد شده؟

سارا:راستش من جواب یه سری سوالارو پیدا نکردم که خوب بخونم و از اونجا که سبا خیلی خونده بود به من کمک نکرد که جواب سوالامو پیدا کنم

خ.نوروزی:واقعا؟سبا بهت نگفت؟عجیبه!خب حالا چرا اومدی اینجا؟

سارا:می خواستم اگه لطف کنید به سبا بگید با برگش بیاد و در این مورد باهاش صحبت کنید

خ.نوروزی:حالا چرا با برگش؟

آخه می خوام بچه ها متوجه نشن واسه چی اومدم.باشه؟

خ.نوروزی:باشه . سبا؟

سبا که باورش شده بود من راجع به نمره گفتم با ترس اومد و خلاصه فهمید جریان از چه قراره و فهمید که من فقط قصد اذیت کردنشو داشتم و درواقع به این سبا خانم یه شوک وارد کردم.