پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر


سه‌شنبه ٥ مهر ،۱۳٩٠

یه خاطره از سال دوم دبیرستان

کلمات کلیدی :

یه روز که زنگ آخر تعطیل بودیم، یکی از دوستامون گفت نرید خونه و بیاید با هم بمونیم مدرسه. ما هم نرفتیم خونه و موندیم مدرسه، مثل همیشه رفتیم توی نمازخونه نشستیم. در رو هم محکم بستیم و نشستیم، دوستم مرضیه خیلی آدم شکمویی هست. گفت بچه ها من گشنمه.. یخچال مدرسه هم توی نمازخونه بود،یهو مستخدم مدرسه اومد داخل و در یخچال رو باز کرد و ما دیدیم یه بویی پیچید تو نمازخونه، وقتیرفت بیرون،مرضیه بلند شد و در یخچال رو باز کرد. یهو گفت بچه هاا کبااااب! یه کباب برداشت و خورد، ما هم کلی وای و ووی کردیم بابا این چیه که میخوری! خلاصه نفهمیدیم کباب ها مال کی بود، اما حدس زدیم که مال یه روز قبل که بازرس اومده بود مدرسه مال نهار بوده حتما. چون یه دیس بزرگ کلی کباب توش بود.

ما که تا قبلش به مرضیه میگفتیم نخور،خودمونم یه ذره شو خوردیم دیدیم نه بابا خیلی خوشمزه هست، من و سارا که فقط 3-4 تا کباب خوردیم دیگه خدا میدونه که مرضیه چندتا خورد. مرضیه که نون و سبزی و مخلفات هم برمیداشتو با حوصله میخورد. کلی خندیدیم

مرضیه هروقت گشنه اش میشد میرفت سر یخچال و هرچی که بود میخورد، یه روز شربت آبلیمو با تنگ سر میکشید، یه روز یه قوطی ماست موسیر از تو یخچال برداشت آورد توی کلاس و با دست خورد و خیلی راحت قوطیه خالیشو گذاشت تو یخچال.

امروز تو مدرسه داشتیم همین خاطره ها رو با هم مرور میکردیم و از ته دل کلی میخندیدیم