سارا می نویسد(خاطره اردو کنگان)

سلااااام به همه دوستای مهربونمون ببخشید که ما انقدر بی معرفت شدیم و بهتون سر نمیزنبم باور کنید با سبا به یاد تک تک شما دوستای مهربونمون هستیم.

روز دوشنبه بود که بلاخره به تنهایی برای اردوی بوشهر اسم نوشتم بدون سبا!تصمیم گرفتم که این دفعه بدون سبا برم آخه دوست نداشت بیاد اصرار منم بیجا بود!روز جمعه ساعت13:30 به همراه مامانم و سبا رفتیم مدرسه بعد از اینکه با سبا و مامان خداحافظی کردم سوار مینی بوس مدرسه شدم بیتا-آزاده-محدثه(دخترخاله آزاده که از ما 2 سال کوچیکتره)و زهرا آخر نشسته بودن منم اولش رو یه صندلی 1نفره ردیف جلو نشستم به اصرار آزاده و بیتا رفتم پیش اونا نشستم و در نهایت رفتم رو صندلی دو نفره جلو آزاده اینا نشستم!ناراحت بودم از نبود سبا ولی میدونستم اگه میومد به اصرار من شاید راحت نبود راننده مینی بوس که از اول ابتدایی راننده سرویس من بوده مرد خیلی مهربون و شوخیه آقای مرادی هم یکی از سزپرستای ما بود و مدیرمون خانم ب-ن با مینی بوس ما بودن توی راه همش تعریف کردیم و خندیدیم خیلی خوش گذشت تا رسیدیم کنگان اول رفتیم و دریای کنگان دیدیم بعدش رفتیم یه پارک و بازی کردیم کلی و در نهایت رفتیم مرکز خرید پردیس که با عرض پوزش از کنگانی های عزیز هیچی نداشت! خانم ب-ن بهمون گفته بود واسه شام با خودمون یه چیزی ببریم آخه معلوم نیست کی برسیم بنده خدا راستم میگفت مدیرمون خیلی خانم خوب و مهربونیه البته جذبه خاص خودشو داره ولی اردو رفتن باهاش خیلی میچسبه جایی که رفتیم محلی بود که مدیرمون چندسالی مدیر اون مدرسه بود دستشون درد نکنه آخه نمازخونشون دادن بهمون خیلی نمازخونه بزرگی بود و مستخدم مهربونی هم داشت

تقریبا ساعت 1 بود که خاموشی زدن و مدیرمون گفت من برم ببینم کسی بیرون نباشه تا رفت بچه ها بلند شدن شروع کردن به دست زدن منم از خنده مرده بودم آخه بنده خدا 2ساعت با ما کلنجار رفت که بخوابیم دوباره روز از نو روزی از نو!من و محدثه کنار هم خوابیدیم .بیتا و آزاده هم کنار هم بودن.

ساعت 5یا6 بود که مدیرمون صدامون زد بلند شدیم رفتیم کنار دریا و صبحانه خوردیم خیلی چسبید به قول معروف صبحانه پرچم بود!آخه پنیر و گوجه و خیار مواد اصلیش بود!من و بیتا و آزاده و محدثه سفره انداختیم بعد از اتمام صبحانه که باد شدیدی هم میومد رفتیم چندتا مرکز خرید و بندر دیر بعد رفتیم رستوران و ناهار خوردیم و در نهایت رفتیم لب ساحل !

ساعت یادم نیست چند بود که از کنگان اومدیم بیرون تقریبا وسط راه خانم ب-ن پیاده شد و رفت تو مینی بوس آقای ر و خانم کارگر اومدن پیش ما !ما هم کلی زدیم و خوندیم!خیلی خوش گذشت و در نهایت اومدیم خونه خودمون که خیلیییییی اینجا هم بارون میبارید!البته خاطره طولانی تر از این میشد من کاملا خلاصه تعریف کردم که تازه این شد !عکسای بیشتر آپلود میکنم و در ادامه مطالب قرار میدم!

دوستون داااارم بای بای

 

/ 8 نظر / 13 بازدید
مامان سارا

به به چه خوب که اردو بودین حالا اشکال نداره تنهایی بالاخره باید عادت کنین گاهی جدایی هم لازمه فقط یه سوال. شما تهران بودین؟ تا کنگان که خیلی راهه چند روزه رفتین؟ چرا اینقده راه دور!!!

مامان تربچه

سلاااااااااام به دو قولوهای نااااااااز خانم ها رمز رو براتون خصوصی گذاشتم[لبخند]

فرزانه و فرشته

بابا خیلی زود از هم جدا شدین!ما تا این سن یه شب جدا از هم نخوابیدیم!تازگی ها میریم سر کار اونم با هم!ولی دیروز برای اولین بار مسیرمونو از هم جدا کردیم فرشته رفت دندونپزشکی منم رفتم سر کار!تنهایی سر کار رفتنو تجربه نکرده بودم که کردم[نیشخند] موفق باشین[لبخند]

خاله جون

سلام عزیزم همیشه به تفریح میبینم که اسم بوشهر آوردید.مگه شما ساکن کجاهستید

مامان ماهان

همیشه به گردش و نفریح میدونم خیلی حال میده منم عاشق اردوهای مدرسه بودم [قلب]

ریحانه

سلااااااااااام من شما رو لینک کردم اگر مایلید لینک کنید[لبخند]